تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
آسمان پر باران چشم هایم
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه
بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
به او بگویید دوستش دارم، هرچند که او همراه من نیست، هرچند که او دیگر یار من نیست، اما همچنان در یاد و رویای من است و من همیشه حضورش را حس می کنم ، صدایش را می شنوم ، نگاهش را می بینم ، عطر نفسهایش را حس می کنم و تنها اوست که تا آخرین لحظه عمرم و تا روز زنده بودنم در قلب من باقیست و تنها بهانه است برای گریــه های شبانه ام …
به او بگویید دوستش دارم هرچند که او مرا بیگانه با عشق نامید …
نظرات شما عزیزان:
ادامه مطلب |